|
قرار نبود اینگونه شود ..................
هوای دم گرفته ای دارد اینجا انگار فضای اتاقم را مه گرفته باشد پنجره را باز می کنم سطح شهر را هم گرد و غبار پوشانده احساس خفگی دارم درونم فوران آتش است مشتی آب بر سر و صورتم می زنم اما نه گویا خودم را فریب داده باشم این گرما و خفگی این آتش این غوغای درونم از جای دیگری ست من نمیدانم علت و معلول این فرمول هزار مجهولی که هنوز نتوانسته ام حتی یکی از مجهولاتش را حل کنم چیست اینکه چرا اینگونه عاشق شدم اینکه چرا من انتخاب شدم برای کشیدن کوله باری به این سنگینی تنها خدا می داند که چقدر این کوله بار سنگین است و تنها خدا می داند که خمیدگی شانه هایم برای چیست شانه های لرزان و خسته ام سالهاست که به علامت نمیدانم بالاست و انگار که حالا حالا ها خیال پایین آمدن را ندارند هراسی نیست من که دل و دیده سپردم به طوفان بلا
سلام یوسف جان سلام مهربانم فدای عطر نفسهایت فدای آن مستی و شوریدگی که در چشمانت موج می زد بگذار این بار درد و دل نکنم می خواهم شکوه کنم می خواهم گلایه کنم پس گوش کن :
از بهار برایت بگویم ! که تمام برگهایش برای تو و به خاطر تو سبز شدند و می شوند
از تابستان بگویم ! وقتی دیگر آه و گرما هم یخ دستانم را تکانی نمی دهد
از پاییز بگویم ! که همیشه یک عالمه برگ هنوز پایین نیامده برای خاطر تو خودکشی کردند و می کنند
از زمستان بگویم ! آه گفتم زمستان ، بارها و بارها می گویم زمستان و ضجه میزنم می گویم زمستان و های های می گریم می گویم زمستان و مرثیه زنجیر می کنم می گویم آن روز برفی می گویم حادثه عشق و آتش می گیرم و خاکستر می شوم
از بهانه بگویم ! یوسفم مهربانم مهرگانم همه نفس برای زنده ماندنم تو همه بهانه مرا گرفتی و همه بهانه من بودن با توست آمدن توست همه بهانه من ریختن هوایی در نفس توست عطر نفسهایت را چه خوب به یاد دارم هنوز بعد از گذشت این همه سال برایم تازست تازه و بهاری مثل شکفتن اولین غنچه در بهار
چه حرفی ! وقتی به چشمانم زل زدی تمام حرفهایت را یکی یکی مثل دیکته انگار که من بچه کلاس اول باشم و سرم نشود که تو چه می گویی به زبان آوردی و تصمیم رفتنت را روی سطر سطر صفحه وجودم نوشتی و من اشک چکاندم مرثیه کردم و خواندم گفتی باید بروی گفتی رفتن دست تو نیست تقدیر چنین می گوید تقدیر را بهانه کردی و من گردن نهادم به این تقدیر سرد و تلخ
چه تولدی ! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر ناز سو سوی چشمانت سوزاندی و من سوگوار ابدی 7 بهمن ماه روز تولدم هستم یکی از سخت ترین روزهای زندگیم که دقایقش را ذره ذره سر می برم که نیستی تا تولدم را تبریک گویی
چه بخششی ! من که هر چه داشتم و نداشتم درنگ نکرده و هدیه کردم تمام شادابی ام را تمام شور و شیدایی ام را تمام آرزوهایم را به پای این تمنا دادم خودم را دلم را وجودم را ذره ذره ام را همه خودم را بخشیدم به یک بوسه تو بوسه ات بر دستانم بوسه ات بر پیشانی ام که هنوز جای لبهایت را بر پیشانی ام حس می کنم چشمهایم را دادم از گریه های شبانه بگویم که سوی چشمانم را گرفت و باور کن که هر دو چشمم را می دهم تا بیایی
چه دوست داشتنی ! وقتی گه گاهی حس می کنم حتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری که خیلی زود بار سفرت را بستی تقدیر را بهانه کردی و رفتی و من غصه ام گرفت و شدم دربه دری آواره و دیوانه شدم زلیخا که هر کس بیاید و سرزنشم کند
چه نامه ای ! با خود می گویم کاش از تو نشانی داشتم تا برایت نامه بنویسم اما افسوس شاید که نخوانده آنها را مثل سبزه های سفره هفت سین به آب روان می سپردی خیالی نیست ملالی نیست آن وقت حداقل خیالم راحت بود که در آن سوی رود نمی دانم کجا کسی با خواندن نوشته هایم به زندگی باز می گردد شاید هم نوشتن نامه بهانه است بهانه ای برای عشق من امشب در این هوای شرجی برایت می نویسم تمام مجهولات را یکی یکی می نویسم و در حیرتش می مانم چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزاران دلیل برای نیامدن یک دلیل را می گویند تقدیر است و اما صد ها دلیل برای تاخیر آه که دل سنگ تو هم عالمی دارد یوسفم خوشا به حال دوستانت خوشا به حال نزدیکانت خوشا به حال کسانی که تو را می بینند به آنها بگو که با من چه کردی بگو چه بر سرم آوردی بگو که نیامده رفتی و آهنگ رفتنت را نت به نت ملودی کردی بر صفحه روزگار نوشتی و باد همه جا آن را پخش کرد و مرا رسوای عالم کرد بگو که تقدیر را بهانه کردی بگو که دربه درم کردی بگو که آواره ام کردی بگو که چقدر عاطفه داری بگو چقدر دل رحم هستی نه نه نه این تعریف نیست تکلیف است بگذار همه بدانند بگذار همه تو را بشناسند بگذار بدانند با من چه کردی بگذار بدانند عشق چیست بگذار حداقل الفبای عشق را بدانند بگذار آسمان زندگی فاطیما را که همیشه ابر پوشانده است آن را ببینند
گفتم آسمان ! راستی چرا همیشه فکر می کنیم آسمان فقط باید به حال تنهایی ما اشک بریزد مگر آسمان به این بزرگی نباید خودش صاحب غم و غصه باشد هیچ از خودمان پرسیده ایم چرا گنبد آسمان خم است چرا کسی از خودش نمی پرسد چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان تا ببینیم که او کی و کجا چه کسی را گم کرده است و قامت بلندش زیر بار منت کدامین چشم و دیده شکسته شده هیچ می دانید که آسمان عاشق دریاست او هر روز دریا را می بیند اما افسوس هیچ گاه نمی تواند به وصال معشوقش برسد قصه این دو چیزی شبیه ماه و خورشید است راستی می دانید اگر قرار بود ماه و خورشید به هم برسند میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شد آنها می سوزند تا ما نسوزیم می دانم این نوشته ها توجیه به تاخیر انداختن دیدار است . یوسفم قرار بود من و تو حداقل مثل دیگر عاشق و معشوق ها نباشیم و من مانده ام در حیرت این جمله تکراری اینکه همیشه خواستم اولین خاطره ها محض خاطر غصه ها و دردها نباشد نه نه نه قبول نیست تو خودت ناگفته به من فهماندی که لذت رفتن از به خاطر من ماندن بهتر است و من هم شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش باید غم دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند را ندارم اینها همه بهانه بود بهانه ای با حس عاشقانه و قبول کن به دلیلی قانع کننده ترین دلیل دنیاست قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشکهای بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد قرار نبود کسی با رفتن به هوای شکستن دل دیگری بماند قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد قرار نبود تاخیر کنی قرار نبود دیر کنی قرار نبود من پیر جوانی ام شوم قرار نبود فاصله باشد گفتم فاصله چقدر از این کلمه متنفرم قرار نبود دیوانگان برای شکستن دیوانگی زنجیر طلب کنند قرار نبود ماشین زمان طفل بی گناه دامان دو عاشق را زیر کند قرار نبود قرار نبود قرار نبود قرار نبود قرار نبود .............................
اما تو با رفتنت ! ................مهر مجهول بر پیشانی ام زدی تو با رفتنت مرا وادار به روزه سکوت کردی
و قرار تنها بوی قراری بود برای برقراری من و تو
خیالی نیست
هراسی نیست
بیمی نیست
من که صادقانه دل و دیده سپردم به طوفان بلا
فاطیما
|